تبليغاتX
::. .: مسافر تنهایی :. .::

.: مسافر تنهایی :.

: درباره وبلاگ

 

سلام.من (-_-) عليرضا (-_-)صاحب این وبلاگ هستم. من هم اکنون18سالمه و دانشجوی رشته حسابداری دانشگاه سیرجان هستم. من هم اکنونو در کرمان زندگی میکنم.امیدوارم که از مطالب و عكس هاي وبلاگم راضی باشید.


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

آذر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

 

: پیوندها

 

.: غربت تنهايي :.
.: غروب عاشقان :.
.: شهر عشق :.
.: شقايق گل من :.
.: بهترينم به يادم باش :.
.: تو را من چشم در راهم :.
.: دوستت دارم يه دنيا عاشقونه :.
.: رز صورتي :.
.: به او بگوييد دوستش دارم :.
.: درد تنهايي :.
.: عكس صحنه ها و دوربين مخفي :.
.: پسرك تنها :.
.: جادوگر :.
.: گل گلدون من :.
.: آبي تر از آنيم كه بيرنگ بميريم :.
.: ديوانسرا :.
.:پاییز عشق :.
.: عاشقانه ترین لحظات هر انسان :.
.: شاپرک تنها :.
.: دخترکی در کلبه عشق :.
.: عشق يعني در فراغش سوختن :.
.: زشته زشته زشته :.
.: گيلاس :.
.: عشق و حسرت :.

 

: موسیقی

 


 

 

 

 

 
 
مهربانترين خدا ...
 

گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی

ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن

لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر

من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون

عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می

کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور

باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش

نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز

گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

| +| نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385 توسط (-_-)عليرضا جييگر(-_-)  |   |  ارسال به دوستان