تبليغاتX
::. .: مسافر تنهایی :. .::

.: مسافر تنهایی :.

: درباره وبلاگ

 

سلام.من (-_-) عليرضا (-_-)صاحب این وبلاگ هستم. من هم اکنون18سالمه و دانشجوی رشته حسابداری دانشگاه سیرجان هستم. من هم اکنونو در کرمان زندگی میکنم.امیدوارم که از مطالب و عكس هاي وبلاگم راضی باشید.


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385

 

: پیوندها

 

.: غربت تنهايي :.
.: غروب عاشقان :.
.: شهر عشق :.
.: شقايق گل من :.
.: بهترينم به يادم باش :.
.: تو را من چشم در راهم :.
.: دوستت دارم يه دنيا عاشقونه :.
.: رز صورتي :.
.: به او بگوييد دوستش دارم :.
.: درد تنهايي :.
.: عكس صحنه ها و دوربين مخفي :.
.: پسرك تنها :.
.: جادوگر :.
.: گل گلدون من :.
.: آبي تر از آنيم كه بيرنگ بميريم :.
.: ديوانسرا :.
.:پاییز عشق :.
.: عاشقانه ترین لحظات هر انسان :.
.: شاپرک تنها :.
.: دخترکی در کلبه عشق :.
.: عشق يعني در فراغش سوختن :.
.: زشته زشته زشته :.
.: گيلاس :.
.: عشق و حسرت :.

 

: موسیقی

 


 

 

 

 

 
 
چیزی برای من از رفتن نگو .....
 

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش می شد لحظه ها را پس گرفت
کاش می شد از تو بود و تا تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش می شد تا همیشه با تو بود
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو
کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند
می روی تا قصه را غم نامه تدفین گل
می روی تا واﮋه را باران خاکستر کنی
ثانیه تا ثانیه پلواره ویران شدن
می روی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی
با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه! نگو! از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو


این که از کجا و چطور شروع کنم رو نمی دونم!
اما مگه غیر اینه که "عشق" تنها با جدایی معنی پیدا می کنه عزیزم؟
تو کجا و کدوم زندگی با رسیدن دو معشوق آتشین به هم آتشفشان عشق از آشیونشون فوران کرده؟
چشماتو واکن! ببین!
مگه غیر اینه که همین دو عاشق که زندگی شون سرتاسر غزلواره های عاشقانه بود وقتی که بهم رسیدن و خیالشون راحت شد اسیر گندآب روزمرگی و زندگی شدن و حالا چشم ندارن تا همدیگه رو ببینن؟ سایه هم رو با تیر می زنن و اگه خیلی آدم باشن فقط نسبت به هم "بی تفاوت" می شن...
اما وقتی آخر یک عشق "جدایی" باشه تا ابد میشه افسانه های عاشقانه نوشت! از زندگی ای که می تونست باشه و نبود! از چشمای یار تا خود قیامت میشه تعریف کرد و زخم عشق رو دلت همیشه یادت می ندازه که یه روزی، یه جایی زیر همین طاق آسمون یه "عشقی" داشتی که وای اگه بهش می رسیدی...
عزیزم!
از من بپذیر که "عشق آتشین" فقط با فراق جاودانه میشه...
امروز تو می ری...
فردا من...
و تا دنیا دنیاست این قصه "روزگار عاشقانه ها" می مونه...

| +| نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386 توسط (-_-)عليرضا جييگر(-_-)  |   |  ارسال به دوستان
 
از کجا شروع کنم ..... !!!

 

من از کجا شروع کنم وقتی سرآغاز ندارم
یک قلم و یک کاغذ و یک درد همیشگی
نمیشه با نوشته ها که همه دردها رو بگی
یه بغض خام توی گلوم یک دنیا حرف نا تموم
آرزو ها پشت سرم نگاه من به روبروم
حرفهای پر شکایتی رو کاغذ های خط خطی
از من فقط مونده به جا قلب پر از شکایتی
این کاغذای خط خطی نامه دردای منه
جای پای اشک من از گریه های نم نمه
غمی نشسته تو دلم اشک چه زیبا شده باز
ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز
غم شکستن روبروم که عاشقانه دیده ام
با اشک غزل شکفتم با بغض غزل چیده ام
از کس گله نمیکنم شکایت از دل منه
دلم هنوز در حسرت یک آرزوی باطله
رفتن من حتمی شده موند من بی حاصله


| +| نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386 توسط (-_-)عليرضا جييگر(-_-)  |   |  ارسال به دوستان
 
بدون شرح ....!!!

مسافر تنهايي

| +| نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386 توسط (-_-)عليرضا جييگر(-_-)  |   |  ارسال به دوستان